مساله من کجاست؟

مساله من کجاست؟

همیشه فکر میکردم مساله های زندگیم چیه که من بخوام حلشون کنم و اینی که بقیه میگن رو داشته باشم! همین که بهش میگن “تفکر حل مساله!” خیلی دنبال این بودم که برام یک مساله ای پیش بیاد تا مثلا منم با تفکر حل مسالم اونو حل کنم؛ اما دریغ از یک مساله! زندگیم هر روز همینجوری بدون مساله میگذشت و من کارهای روزمره خودمو انجام میدادم، مثلا اگر جارو برقی خونمون لاستیک دور لوله­ اش باز میشد با یکم چسب و محکم کاری درستش میکردم، یا مثلا اونروز که سر قوری چایی از دستم افتاد و شکست بجاش سر قندنمونو با یکم نخ برای سر قوریمون جایگزین کردم! تا قبل اینکه مامان بهم غر بزنه که چرا سر نذاشتید برای این قوری! یا مثلا اون روز که هر کاری میکردم تا در لپ تاپ داداشمو ببندم، بسته نمیشد، خوب بهش نگاه کردم و متوجه شدم اشکال کار از نحوه بستن منه، و فهمیدم چطور باید درشو ببندم! و خلاصه هر روز من بدون مساله گذشت و من حتی نتونستم بفهمم این تفکر حل مساله­ای که میگن یعنی چی!
تا اینکه بالاخره یک روز توی دانشگاه وقتی داشتم با دوستام از مسیر همیشگی میگذشتم و با هم حرف می زدیم و می خندیدیم، برخوردیم به یکی دیگه از دوستان دیگه که بند کیفش کنده شده بود و واقعا مونده بود چیکار کنه و در ضمن عجله هم داشت که از کلاسش نمونه! خلاصه کاسه چه کنم چه کنم دستش گرفته بود و بلاتکلیف روی نیمکت محوطه دانشکده نشسته بود، رفتیم جلو و بعد از سلام و احوال پرسی متوجه مشکلش شدیم، در همین لحظه گفتم خب این چرا نمی گیره یکی از گیره های کاغذ رو باز نمیکنه و مثله سنجاق به بند کیفش وصل نمیکنه!؟
با همین تفکر به دوستم گفتم سریع یکی از اون سنجاق های کاغذتو بده بهم برات درستش کنم و همین کار رو در حالیکه دهن همشون باز مونده بود انجام دادم و کیفشو درحالیکه بندشوبراش وصل کرده بودم بهش دادم، اون دوستم که کلاس داشت، کیفشو گرفت و تشکر کرد و رفت. اما بقیه دوستام گفتن بابا دمت گرم! عجب فکر بازی داری! چقدر قشنگ مسائل رو حل میکنی! بابا یه پا تفکر حل مساله­ای هستی تو برای خودت ها!! منم با اینکه خوشحال بودم که بین دوستان تونستم خودی نشون بدم! اما هنوزم نفهمیدم اینی که اینا میگفتن چی بود! من فقط کاری رو کردم که همیشه توی مواقع بحرانی انجام میدادم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *